تبليغاتX
یاس منتظر
دلنوشته های من

چرا گرفته دلت؟ مثل آنكه تنهايي!

چقدر هم تنها!

خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

دچار يعني

              عاشق.

و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد.

چه فكر نازك غمناكي!

وغم تبسم پوشيده ي نگاه گياه است.

و غم اشاره ي محوي به رد وحدت اشياست.

خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه ي آنهاست.

نه،

وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست!

اگرچه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.

و عشق

            صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه

                              غرق ابهامند.

نه،

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

هميشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او وثانيه ها  مي روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را

به آب مي بخشند.

و خوب مي دانند

كه هيچ ماهي هرگز

هزار و يك گره ي رودخانه را نگشود.

و نيمه شب ها، با زورق قديمي اشراق

در آب هاي هدايت روانه مي گردند

و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/03ساعت 15:30  توسط یاس  | 

صداي تيك و تاك ساعت افکارم را آزار مي دهد

سلول هاي خاكستري مغزم از كار افتاده اند

زمان مي گذرد بي آنكه بگذرد!

ظلمت سرتاسر وجودم را فراگرفته

همه جا خاموش است

گوش كن! صدايي نمي آيد...

صداي سكوت آزارم مي دهد

 

دلم بوي تو را مي دهد

بوي نبودنت را ...

خالي ام...

عميق!

بيشتر از هميشه...

 

سرم را بر روي شانه هاي خلوت تنهايي مي گذارم

و لحظه هاي نيامدنت را

از لابه لاي اين تاريكي عظيم

نظاره مي كنم

شايد   

نگاهم دوباره جان گرفت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/02ساعت 22:55  توسط یاس  | 

!به خداوند بسپار قلبت را... گل من

 ...آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را

گاهی از عشق گذر کن و دلت را، بسپار

به خداوندی که

خوب می داند گل من؛

!...سهم تو از دل چیست

گاه، دلتنگ شوی

!گاه، بی حوصله و سخت و غریب

و زمانی را هم، غرق شادی و پر از خنده و عشق

...همه را، ای گل ناز، به خداوند سپار

خاطرت جمع، عزیز! که عدالت؛ خصلت مطلق اوست

گل نازم؛ این بار

!چشم دل را واکن

!دست رد بر دل هر غصه بزن

...حرف هایت را، گرم و آرام و بلند، به خداوند، بگو

!عشق را تجربه کن

!حرف نو را این بار، از لب شاد چکاوک بشنو

...قطره آبی بچکان؛ بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها

گل من؛ در این سال؛ که پر از روز و شب است

!و پر از خاطره هایی تازه

چشم دل را، نو کن

و شبیه شب و شبنم، غرق موسیقی باش

...لحظه ها، می گذرند، تند و بی فاصله از هم

مثل آن لحظه که دیروز شد و

مثل آن روز که

 انگار، گلم؛

!...هرگز از ره نرسید

آری ای خوب قشنگ؛

...زندگی، آمدن و رفتن نیست

!خاطره ها هستند، گاه شیرین و گهی تلخ و غریب

بهتر آن است که در روز جدید

فکر را نو بکنیم، عشق را، سر بکشیم

و دل تار غمین را

بنشانیم سر سفره نور

خانه اش را بتکانیم و سپس

هر در و پنجره را، سوی چشمان خدا وا بکنیم

کاش، این بار، گلم؛

با دل گرم زمین، عهد بندیم، دگر؛

...قدر بودن ها را، خوب تر می دانیم

...و خدا را هر روز، از نگاه همگان می خوانیم

!!!فاصله، بسیار است بین خوبی و بدی... می دانم

ولی ای ماه قشنگ؛

آن چه در ما جاری است؛! این همه فاصله نیست

...چشمه گرم وصال است و عبور

زندگی... می گذرد؛ تند و آسان و سبک

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم

عاشق ماندن هم، عاشق شادی و هر غصه هم

فکر را، نو بکنیم

عشق را، سر بکشیم

زندگی؛

می گذرد...! تند و آسان و سبک

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/16ساعت 22:7  توسط یاس  | 

بادبادك عزيز!

تو آدمي

ولي چقدر شبيه بادبادكي

نخ تو، توي دست هاي من

ولي هميشه بي اجازه مي روي

سراغ ابرهاي پشمكي

سراغ آفتاب تازه مي روي

تو هم كلاسي پرنده اي

تو هم اتاقي ستاره اي

ورق، ورق، سبك، جدا

شبيه يك كتاب پاره پاره اي

تو شكل قاصدك

تو شكل باد

تو شكل رفتني

و راستش كمي شبيه من

شبيه اين دل مني

تو با پرنده ها

تو با تمام بال هاي دربه در

چه زود جفت و جور مي شوي

تو بي هوا

تو بي خبر

تو دور دور دووور مي شوي

آهاي بادبادك عزيز !

بيا

چقدر دير كرده اي

بيا،بيا فقط بگو

كجاي آسمان

دوباره گير كرده اي؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/01/25ساعت 23:52  توسط یاس  | 

مهدي جان!

بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند

سالها هجري و شمسي همه بي خورشيدند

سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجيدند

تو بيايي همه ثانيه ها ساعت ها

از همين روز، همين لحظه ، همين دم عيدند.

                                                          " سال نو مبارك "

                                                

سلام به بهترين دوست وبهانه ام براي زندگي!

چه لحظه ها كه تو زندگي گمت كردم اما تو هميشه كنارم بودي. چه دقيقه ها كه حضورت رو فراموش كردم اما تو فراموشم نكردي، چه ساعت هايي كه غرق در شادي و غرور، تو رو كه پشت همه موفقيت هاي من قايم شده بودي از ياد بردم، اما تو هميشه به يادم بودي.چه سال هايي كه تو خلوتم ازت نترسيدم اما تو هميشه منو بخشيدي.

وقتي خسته از همه جا و همه كس نا اميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي. وقتي از آدم هاي دوروبرم دلم گرفت  و دنيا غم هاشو بهم ارزوني كرد تو به قلب من آرامش دادي،  تو با حضورت به خنده هام هدف دادي،  به گريه هام دليل دادي، به زندگيم و به نفس كشيدنم رنگ دادي.

وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي فهميدم معادله ي زندگي نه غصه خوردن واسه نداشته هاست ، نه شاد بودن واسه داشته ها... و وقتي به ازاي نداشته ها بهم چيزاي ديگه اي دادي اون وقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم و فهميدم بيشتر از اون چه كه هست بايد مهربون باشم...

خدايا! زندگي بهانه مي خواهد... چه بهانه اي قشنگ تر از تو؟!

خداي من، سال ها گذشت، يك، ده ، بيست و ... سال. هرچه كردم ديدي

و هرچه بخشيدي و عفو كردي نديدم.

خداي من!

 چگونه است كه همچنان دوستم داري و به محبت مي خواني ام؟

چگونه است كه رهايم نمي كني؟

چگونه است كه هرگز، هرگز از تو نا اميد نمي گردم؟

اين چه رسم خدايي است؟!

خداي من! آواي ملكوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد تو مرا مي خواني كه بخوانمت؟

اين منم با حسرت سال هاي رفته ، يا مدبرالليل والنهار!

اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو ، يا محول الحول والاحوال!

خداي من! بندگي ام را بپذير، التماس مرا بشنو، حول حالنا حول حالنا حول حالنا...

خداي من، آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال...

 ........... . ....... .. .. . .. ... .... .. .... ......................... .. . ...

 یاس نوشت:

خداي من!

سپاسگذارم... باري ديگر به من عطا كردي لحظات با تو بودني را در بهاري كه پر است از عطر با تو بودن...

در بهاري آمدم و اين 25امين بهاري است كه ارزاني كردي به من مهربانيت را بي دريغ...

زبانم قاصر است از واژه اي براي قدرداني.

دوستت دارم تا خودت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/09ساعت 23:47  توسط یاس  | 

خدا مشتي خاك را برگرفت ، مي خواست ليلي را بسازد، از خود در او دميد ،

وليلي پيش از آنكه با خبر شود ، عاشق شد...

سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد .

ليلي بايد عاشق باشد.

زيرا خدا در او دميده است ،

و هر كه خدا در او بدمد، عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران زمين است ، نام ديگر انسان!

 

خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.

آزمونتان تنها همين است : عشق...

وهركه عاشق تر آمد ، نزديكتر است.

پس نزديكتر آييد، نزديكتر...

عشق، كمند من است.

كمندي كه شما را به پيش من مي آورد.

كمندم را بگيريد.

و ليلي كمند خدا را گرفت.

خدا گفت : عشق ، فرصت گفتگو است... گفتگو با من.

با من گفتگو كنيد.

و ليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد.

ليلي هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق ، همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند.

و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند...

        

روز شمار یاس:

۲۹=۱۰+۱۹ ر و ز - ت ا - ت ج ر ب ه ی -  ۲۵ م ی ن - ب ه ا ر - ز ن د گ ی ا م...

باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!

نمی دونم چرا هر لحظه که به تیک و تاک عقربه های ساعت نگاه می کنم دلم هوری میریزه تو دستام؟!

انگاری هر یه لحظه اش ۱ ساله...

خدایا! چرا اینجوری شدم من امسال؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/10ساعت 23:36  توسط یاس  | 

من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم...

من در این خلوت خاموش

سکوتم اگر از یاد تو یادی نکند میشکنم...

 

امشب بی خوابی زده به سرم...

نمی دونم چرا؟!

شاید چون یکم دلم گرفته...

خداجونم!

هرچی ستاره تو قلبمه مال تو

به جاش اون یه دونه ماه که تو آسمون رویاهامه مال من...

شاید اینجوری آسمون قلبم روشن شه و مهتابی...

اونوقت شاید بشه کوتاه مدتی چشم ها رو بست و پرواز کرد و اومد تو آغوشت...

............... . . .... .. ... .. .. ..... ....            .... ...........  ....... .. .. . .. ...

یاس نوشت:

سرم درد گرفته خدایا٬ فردا صبحم اداره شیفتم٬ میشه بغلم کنی ٬ نوازشم کنی٬ یکم تابم بدی

تا خوابم ببره؟

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/06ساعت 4:2  توسط یاس  | 

اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من پير شده ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت، شايد...

 تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم. چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم. كم مي خوابيدم!بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند. بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند. گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم، صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز عريان مي كردم.
خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم. با اشك هايم گل هاي رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه ي گلبرگهايشان را احساس كنم.
خداي من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم. هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند و همواره
عاشق عشق زندگي مي كردم.
به كودكان بال مي دادم امَا به آنها اجازه مي دادم كه
خودشان پرواز كنند. به سالخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.
آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك
كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، با تلخ كامي بايد بميرم...

.......... . . .. ........ . .. .. . .. ....... .. ... ...... .. .. ... .... ..... ... ... .. ...

یاس نوشت:

سهلااااااااااااااااااااامممممممممممممم بچه هاجووووونممممممممم

از روی همه ی دوستای خوبم که تو مدت غیبتم فراموشم نکردن و اینجا رو از عطر حضورشون آکنده کردن شرمنده و از همگی ممنونمممممممممممممممممممم

امیدوارم ببخشینمبه خدا نمیشد بیام.مهذرتتتتتتتتتت

عید همگی مبارککککککککککککککککککککککککککک

من امشب خیلی خوشحالمممممممممممممممممممممممممممم...اونقدر که دلم می خواد تا صبح گریه کنم از خوشحالیآخه امشب عیدیمو گرفتم....

امیدوارم شمام عیدی تونو بگیرین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/02ساعت 0:20  توسط یاس  | 

ليلي زير درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد...گل داد...سرخ سرخ!

گل ها انار شد، داغ داغ.

هر انار هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نميشدند.

انار كوچك بود.

دانه ها تركيدند.

انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.

مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد...

............... . ..... .. .. ... .. .... . .. .. . ......... . .. .. ..... .. .. ...... .. ... ..... .. ... ... . ..

ياس نوشت:

1.كاش وقتي انار دلمان ترك مي خورد قدرش را مي دانستيم...........حيف!

2.كاش دانه هاي دلمان مثل دانه هاي دل انار پيدا بوووووووود............كاش!

3.كاش مي شد سكوت را شكست و فرياد زد: گوش كن صداي دلم را.......

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/14ساعت 21:59  توسط یاس  | 

لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد٬ امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم٬ خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت: کاش مادر می شدم٬ مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت: مادری بهانه عشق است٬ بهانه سوختن.

تو بی بهانه عاشقی٬ تو بی بهانه می سوزی...

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد٬ ساده٬بی تاب٬بی تب.

خدا گفت: اما من تب و تابم٬ بی من می میری...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است٬ مرگ من٬ مرگ مجنون...

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست...

دریا تشنگی است و من تشنگی ام٬ تشنگی و آب.

پایانی ازین قشنگ تر بلدی؟

لیلی گریه کرد.

لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/01ساعت 10:4  توسط یاس  |